تبليغاتX
یا علی بن موسی الرضا

یا علی بن موسی الرضا

نهایت خلقت جهان پرورش انسان هایی است که در برابر شدائد بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کند

تن آدمی شریفست به جان آدمیت

تن آدمی شریفست به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 

اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

 

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

 

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

 

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

 

اگر این درنده‌ خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

 

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت

 

طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت

 

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

 

شعر از سعدی شیرازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 10:3  توسط کبوتر حرم  | 

فرشته پلاک طلايي مي خواد؟

قرار بود لي لي بازي کنند، دختر کوچولوهاي محله را مي گويم ،دو به دو، ولي تعدادشان 5 نفر بود يا بايد يکي پيدا مي شد و 3 گروه دو نفره ميشدند و يا اينکه يکي کم ميشد هر چه فکر کردند کسي را پيدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار بايد يکي کنار گذاشته مي شد، ده، بيست، سي ،چهل، آوردند و قرعه به نام يکي از دختر کوچولوها افتاد که با اخم بغضي کرد و گفت : (( اگه منو بازي ندين به بابام ميگم )).
به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد، يکي از دخترها که کمي از بقيه بزرگتر بود رو به او کرد و گفت : ((فرشته تو بازي نيستي )) فرشته خيلي آرام رفت و روي پله خانه شان نشست و ديگر هيچ نگفت . دختر کوچولوها تند تند سنگ مي انداختند، لي لي ميکردند و بازي پيش مي رفت ديگر صداي خنده هاي کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود. ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه، مادرش داشت پيرهن منيژه خانم را مي دوخت فرشته رفت و خودش را انداخت توي بغل مادر و گفت :(( بچه ها دارن لي لي بازي مي کنن منو انداختن بيرون و بازي ندادند .))مادرش آهي نامحسوس کشيد وگفت :(( عيب نداره دختر خوشگلم برو پلاک بابا رو بردار و با اون بازي کن .))
ناگهان فکري به سرش زد اشکهايش را پاک کرد و رفت پلاک را برداشت و دويد توي کوچه و همين طور که پلاک را مي چرخاند داد زد :(( من پلاک دارم شما نداريد هِي هِي .))
بچه ها همه دويدند به طرفش و دورش جمع شدند هر کسي چيزي مي پرسيد عاطفه گفت :(( مال کيه ؟ )) مينا پرسيد :((ميدي منم ببينم ؟)) بدري دستي انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت :(( فرشته بيا جاي من بازي کن و بذار من پلاک رو بندازم گردنم .)) و فرشته کيف مي کرد. به اين فکر مي کرد که اگر بابا نيست پلاکش که هست، به اين فکر مي کرد که ديگر هميشه مي تواند لي لي بازي کند، تو اين فکر بود که شايد حتي اگر اين دفعه صاحب خانه آمد براي اجاره هاي عقب افتاده پلاک بابا را نشان بدهد و بگويد :(( بيا اين پلاک رو براي چند دقيقه بنداز گردنت و اجاره هاي عقب افتاده رو از مامان نگير .))
تو اين فکر بود که از اين به بعد هر وقت انجمن اوليا و مربيان پدرش را دعوت کردند، همراه خود پلاک پدرش را ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببينند و شايد هم مثل بدري پلاک را بوس کنند و در عوض پول کمک به مدرسه و خرج ورق امتحاني و امثال اينها را از مادر طلب نکنند، به اين فکر مي کرد که چرا تا به حال مادرمشکلاتش را به اين راحتي و به وسيله اين پلاک مي توانست حل کند ولي حل نميکرد، به اين فکر بود که ...
ناگهان صداي سميرا را شنيد که با افاده گفت :((مگه چيه؟ خودم بهترش رو دارم )) و گره روسري اش را وا کرد و پلاک طلايي اي را که چند شب پيش يعني شب تولد برايش گرفته بودند نشون بچه ها داد .دختر کوچولوها با ديدن پلاک طلايي سميرا دور فرشته را خالي کردند و به طرف سميرا دويدند بدري کوچولو پلاک باباي فرشته را از گردن دراورد و از هول اينکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همين جوري زمين انداخت و دويد طرف سميرا ; دوباره تنها شده بود خيره خيره گاهي به پلاک بابا و گاهي به بچه ها که دور سميرا را گرفته بودند نگاه مي کرد .آرام خم شد پلاک را برداشت و گرفت جلوي چشمانش اعداد روي پلاک يواش يواش پيش چشمانش تار مي شد پلاک و زنجير را توي دستش گرفت و دوباره دويد داخل خانه سخت گريه مي کرد . به اتاق که رسيد ديگر خودش را در آغوش مادر نينداخت روبروي مادر ايستاده و با غضب و هق هق آنچه را اتفاق افتاده بود بر سر مادر فرياد زد مادر همانطور که سوزن مي زد به فرياد ها و ناله هاي او گوش کرد و سپس آهسته سوزن و پارچه را کناري گذاشت و شروع به صحبت کرد :((عيب نداره مامان جون دختر خوشگلم خانوم خانوما الهي مامان دورت بگرده اونا بچه ان نميفهمن پلاک باباي تو مال يه قهرمانه مال جنگه جنگي که باباي تو جلوي دزدا و دشمنا رو گرفت پلاک بابا خيلي ارزشش از پلاک طلاي سميرا بيشتره پلاک بابا ...))
که ناگهان فرشته دويد توي صحبت مادرش و سرش فرياد زد : (( نمي خوام. من اين پلاک رو نمي خوام من مي خوام لي لي بازي کنم من من اصلا بابا رو مي خوام . من اصلا يک پلاک طلايي مي خوام اگه اين پلاک اينقدر مي ارزه ...)) ديگر گريه مهلتش نداد و از اتاق دويد بيرون .
آهاي تويي که داري اين صفحه رو مي خواني ! فهميدي چي گفتم؟ فرشته پلاک طلايي مي خواد! ميفهمي چي مي گويم يا نه ؟ فرشته ... پلاک ... طلايي مي خواد .
آقاي خاتمي،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي هاشمي رفسنجاني،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي شاهرودي،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي ناطق نوري فرشته پلاک طلايي مي خواد، آقاي يزدي فرشته پلاک طلايي مي خواد ،آقاي کروبي،آقاي مهدوي کني فرشته پلاک طلايي مي خواد ،آقاي رحيميان،آقاي رفيق دوست ، آقاي فروزنده،آقاي محسن رضايي پدر فرشته را مي شناسيد ؟ دخترش پلاک طلايي مي خواد،آقاي مرتضي نبوي،آقاي خوئيني ها،آقاي شريعتمداري،آقاي مجيد انصاري،آقاي کرباسچي،آقاي بادامچيان،آقاي عسکراولادي،آقاي بهزاد نبودي فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي محتشمي،آقاي خرازي،آقاي مهاجراني،آقايان وزرا ووکلاي دولت و مجلس فرشته پلاک طلايي مي خواد، آي خانومي که تمام فکرت رو دوچرخه سميرا مشغول کرده فرشته پلاک طلايي مي خواد، آقاي مدير مسدول،آقاي سر دبير فرشته پلاک طلايي مي خواد ،چند نسخه از آن مجله هايتان مي تواند براي فرشته يک پلاک طلايي بخرد؟
يک نسخه ؟ ده نسخه ؟ صد نسخه ؟
آيا حاضريد صد نسخه از آن نشريه هايتان را بدهيد و براي فرشته يک پلاک طلايي بخريد ؟
آقاي ع - سپهر که خيلي خودت را مخلص بچه هاي شهدا معرفي مي کني فرشته پلاک طلايي مي خواد آيا طلا فروش محلتان در ازاي دستمال باباي راحله! به تو يک پلاک طلايي براي فرشته ميدهد ؟ در ازاي يک دستمال و يک کوله که از باباي حميد مانده چطور؟ در زاي يک دستمال و يک کوله و شفاعت باباي زهرا چطور؟ در ازاي ...
هم وطنان ! آيا درد فرشته ! پلاک طلايي است ؟ آيا درد بي بابايي است ؟ يا اينکه فرشته نمي تواند لي لي بازي کند؟ و يا شايد اصلا بازي است . و شايد هم اينکه در اين حوالي پلاک طلايي بيش از پلاک باباي فرشته مي ارزد ، و شايد هم ... !؟

شادی روح سپهر صلوات

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 9:50  توسط کبوتر حرم  | 

شهید مصطفی چمران

شهید چمران... چه عظمتی..چه شخصیتی... عجب خلیفه اللهی...

او کسی بود که راه علی(ع) را به پیش گرفت وبا افتخار به این که شیعه او است جان خود را به خدا تقدیم کرده و به گفته خود او دنیا را سه طلاقه کرد و به حق پیوست

آری میشود ؛ میشود مثل چمران دنیا را سه طلاقه کرد و فقط گفت خدا

آری می شود پشت به پشت ولایت داد و گام به گام با او رهسپار سعادت شد.

آری می شود ؛ می شود در نهایت آرامش و راحتی خدا را فراموش نکرد.

آری می شود ؛ می شود از آرامش آمریکا به لبنان جنگ زده کوچ کرد و فقط گفت خدا .

خلاصه می شود در این روزگار علی وار زیست و در راه خدا قدم برداشت .

آری می شود و این شدنیست .

 

گوشه ای از مناجات های شهید مصطفی چمران :

 

ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود را با عشق و رغبت قربانی حق کنیم .

خدایا آنچنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجین کن که در وجودت محو شویم .

خدایا ما را از وجود خود خواهی و از گرد باد هوا و هوس نجات ده  و به ما قدرت ایثار عطا کن .

خدایا در این لحظات سخت امتحان ، نور ایمان را بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.

خدایا ما را قدرت ده که طاغوت خود پرستی را به زیر پا افکنیم و حق و حقیقت را  فدای منفعت های شخصی نکنیم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 9:33  توسط کبوتر حرم  | 

حتما بهش سر بزنید

این هم سایت شهید چمران

www.chamran.orgحتما بهش سر بزنید

راستی ! کتاب هاش را یادتون نره بخونید.

shahid chamran

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 9:31  توسط کبوتر حرم  | 

خوشا ياران كه در عهد جوانى

خوشا ياران كزين ويرانه رستند

زدل بند تعلقها گسستند

زمردى پشت شيطان درون را

چه زيبا در شبانگاهان شكستند

فريب اين جهان و نفس خود را

نخوردند و زدام خويش جستند

زاين دنياى بى مهر و محبت

گذر كردند و با پاكان نشستند

خوشا ياران كه در عهد جوانى

كتاب پست خودبينى ببستند

به وقت وصل و پايان جدايى

توگوئى از شراب عشق مستند

خوشا ياران عهد خون و ايثار

كه نيكوخويش بشكستندو رستند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 18:20  توسط کبوتر حرم  | 

tabrik

بعثت بزرگ مردآفرینش  پیامبر اسلام وجهان را بر تمام انسان های کره خاکی تبریک عرض می نمایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 14:19  توسط کبوتر حرم  | 

تسلیت باد/تسلیت

شهادت آقا امام موسی کاظم (ع)را بر تمام پویندگان راه ایشان ودوستداران اهل بیت (ع) تسلیت عرض می نمایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 10:1  توسط کبوتر حرم  | 

من به نرخ روز نان که هیچ آب هم نمی خورم!

آی عاشقان !

من به نرخ روز زندگی نمی کنم !

من خدای را به نرخ روز بندگی نمی کنم !

من به نرخ روز زهر می چشم!

زهر فقر!

زخم می خورم! درد می کشم!

من به نرخ روز تازیانه می خورم!

من به نرخ روز سهم خویش را از این تورم و ورم گرفته ام ولی

من به نرخ روز زندگی نمی کنم!

من خدای را به نرخ روز بندگی نمی کنم !

من به نرخ روز نان که هیچ آب هم نمی خورم!

همچنان که ماه هاشمی تبار من نخورد

در کویر کربلا

در بلوغ تشنگی

در کنا رودخانه فرات .

 

امیدوارم که دکتر احمدی نژاد با کمک من و تو بتواند گره از زندگی خیلی از مردم بردارد.

                                 پس به امید آن روز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 9:35  توسط کبوتر حرم  | 

عجب ریا ضتی

  زاهدی بزرگوار!

     هفت خط روزگار !

         رند کهنه کار !

             جرات عبور از حوالیش نکرده هیچ

  یک نفس نسیم درد غم

              پهلوانش از  خوشی برآمده

                       گر چه خورده چند دقیقه پیش قوت هفت پهلوان

  همچنان گرسنه است !

               جای سنگ دیگ بسته بر شکم !

                                                     عجب  ریا ضتی !؟

 بعضی ها واقعاً همین جوری ریاضت میکشند و البته قبل از این گونه ریاضت ها ؛ خدا را فراموش می کنند و به دار و دسته شیطان می پیوندند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 9:34  توسط کبوتر حرم  | 

امام رضا دوست دارم

ememreza  doset daram 

سلام آقا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 10:0  توسط کبوتر حرم  |